راوي خاك...


+ اصالت وجود یا ماهیت

امروز داشتم به این فکر می کردم که چرا ما آدمها حتی زمانی که به اصالت وجود معتقد می شویم باز هم در رفتار روزمره اصالت ماهوی هستیم؟ یعنی وقتی با شیئی مثل کتاب مواجه می شویم به چیستی و ماهیتش بیشتر فکر می کنیم تا حقیقتش.

چقدر خوب و جالب می شد اگر می تونستیم در رفتارهای شخصی و روزانه هم اصالت وجودی فکر کنیم و همه چیز رو از اون حیث که دارای حقیقتی دیگر(وجود) است بنگریم. به نظر می رسد اگه این اصالت وجود و وحدت وجود در خیال و افکار ما حاکم بشه به همون جنونی که یه روزی آرزویش را داشتیم دست می یابیم...

وای ... جنون... عشق... و...

نویسنده : سروش ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ٢٧ آذر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ بدون ویرایش

امروز چه روز عجیبی بود. با این که حال و حوصله ی روضه و گریه نداشتم، با کمی درنگ از آب و غذا امساک کردم و از خانه بیرون زدم. چه زیبا گفته اند که بالاترین سلوک ها نتیجه ی کم خوری و کم حرفی است. وقتی به محل تجمّع هیئت های عاشورای حسینی رسیدم، سعی کردم از پرسه زدنهایم نتیجه ای بگیرم. هنگام مشاهده ی صحنه های عزا به یاد آن آیه معروف افتادم که می فرمود: إن من شیء إلا یسبح بحمده و لکن لاتفقهون تسبیحهم...به راستی که همه ذرات عالم برای حسین هم می گریستند اما بکاء کل شیء بحسبه هر کس به حسب حال خودش.

گاه با دیدن دیوانه ای که در وسط میدان به حالت مسخره ای هیئت ها و تبل زن ها را راهنمایی می کرد، به جای خنده ی دیگران می گریستم. حرکت او در نگاه من اشک عزای حسین(ع) بود.

چه زیباست نگریستن با چشم زیبای خیال. این گونه بود که تمام انسانهای اطرافم دوست داشتنی تر از گذشته می شدند. دلم می خواست خاک پایشان را ببوسم اما مجالی نبود.

سر بر گریبان می بردم و زیر لب می گفتم: اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک. چه جاهلانه آقاترین مردمان زمانه را به خاک و خون کشیدند.

دیگر پرده بی حوصله گی ها کنار رفت و توان یافتم تا شب را در میان این مردمان زیبا سرشت نظربازی کنم.

عاشورا 1390

نویسنده : سروش ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱٥ آذر ۱۳٩٠
تگ ها: عاشورا و مردم و عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ سخنِ او

در کوهی از ظلمت نشسته ام اما پیشِ چَشمانم سخنانی از نور است؛ سخنانی از عشق؛ سخنانی از او...

گاه می گفت: اگر این سخنان را به کوه می گفتم، نرم می شد و آرام؛ اما تو...

با خود گفتم: نشانِ یک مومن چیست؟

نرمی و آرامی است؟

مگر نگفته اند: المومن کالجبل...؟

او چه زیبا می گفت؛

سخنانش سحر است

نه؛ نور است

نورِ آن پر مهر است

مهرِ آن سوزان است

آتشش کوهِ سخت را نرم می کند و آرام...

و آن، راهنمای کوه هاست

او خودش می گوید: هدی للمتقین

آه  از این همه اَمثال و حکم

برای چه؟

تا شاید کمی بیندیشیم...

 

لَو أَنزَلنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَیتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِن خَشیَةِ اللَّهِ

وَ تِلکَ الأَْمثالُ نَضرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُم یَتَفَکَّرُون (الحشر، 21)

 

 

نویسنده : سروش ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱٤ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ تابوت های متحرک

جامعه ای که در بلایِ مرگ زایِ فقر روزگار می گذراند،

      متشکل از انسان ها  نیست؛

                       بلکه از تابوت های متحرک

                                            شکل گرفته است.

 

 

نویسنده : سروش ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ٧ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ حرفهای ناگفته ام ...

دوباره قلم در دست گرفتم و خود را پشت این قلم و کاغذ پوشاندم...اما می خواهم این بار از قید تن آزاد شده و حرفهای ناگفته ای با خود بزنم....

چگونه است که گاهی انسان به مرحله ای می رسد که انگیزه ای برای زیستن نمی یابد !؟ از هیچ چیز لذت حقیقی نمی برد !؟ چگونه همه چیز را سراب می بیند و بس !؟ چرا و چگونه !؟ آیا واقعا حتی کوه ِ به آن عظمت، سرابی بیش نیست !؟ فکانت سرابا... !؟

گاهی به اطرافیانم که نگاه می کنم انگشت به دهان می مانم که به چه امید و با چه دلخوشی ای روزشان را شب و شبشان را صبح می کنند !؟ مگر نگفته اند که این زینتها برای زمین است و بس !؟ ا؟ إنا جعلنا ما علی ألارض زینة لها... پس چه چیز اینان را به وجد می آورد؟

وای به حال ما...

چندی پیش خوابی پریشان و کابوسی حقیقی، خواب را از چشمان روزم ربود... روز محاسبه ی قیامت... روز محشر و مواخذه.... مواخذه به خاطر تنبلی و از دست دادن زمان... به خاطر بیهوده گردی... به خاطر خواب گردی در بیداری...

افسوس و صد افسوس که سرمایه ی گران ِ عمر را دادم و هیچ نگرفتم...هیچ یعنی هیچ...

راست گفته اند که إن الإنسان لفی خسر... به راستی که همه ی انسانها ضرر می کنند...

و به یاد ماجرای ذوالقرنین افتادم... زمانی که در بیابانی تاریک با صدایی رسا فریاد می زد که ای اصحاب من از ریگ های زیر پای خود بردارید که هر کس که بردارد و بر ندارد پشیمان خواهد شد...

اینان نیز مانند ما برداشتند و بر نداشتند...و آن گاه که به روشنی رسیدند، همه ی ریگ ها را زمرد و زبرجد یافتند...

اما افسوس ... افسوس که چرا بیش از این بر نداشته اند... و صد افسوس که چرا عده ای حتی اندکی برنداشته اند...

و این است حال انسان، زمانی که به وادی یوم الحسرة می رسد و خود را این چنین مغبون می یابد...

أفوض أمری إلی الله إن الله بصیر بالعباد...

...منبع داستان: در ادامه مطلب

...
ادامه مطلب
نویسنده : سروش ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ عجب صبری خدا دارد!

این شعر برام خیلی جالب بود... حیفم اومد ننویسمش...

حتما بخونید... 

...
ادامه مطلب
نویسنده : سروش ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ شخصیت مجازی

دست هایش را زیر چانه زده بود و به اطراف می نگریست. به ساعت نگاه کرد. برنامه مشخصی نداشت. از جای برخاست تا کامپیوتر خود را روشن کند و به شبکه جهانی متصل شود تا علاوه بر تحقیقات ِ عمیق ِ علمی در روم های اینترنتی و آشنایی چت گونه با متخصین، به وبلاگ خود نیز سری بزند...

یاهو مسنجر را در گوشه ای و وبلاگ های دیگر را در گوشه های دیگر صفحه مانیتور باز کرده و همچنان مشغول وب گردی شد و در عین حال وارد روم ها شده و با کپی و پیست کردن عبارتی محترمانه، از دیگران تقاضای آشنایی می کرد:

Salam…roozetoon be kheyr…mitoonam bahatoon Ashna besham..?

Asl plz?

البته قصد او فقط آشنایی جهت گفتگوهای علمی و بلکه شاید مذهبی بود و لا غیر !!

بعد از چند ساعت آشنایی های مختلف، با چشمانی خسته از جای برخاسته و خود را روی تخته خواب انداخت...همین جور که به سقف زل زده بود به خواب رفت...

خواب کلمات را می دید که:

Salam

Man …hastam az …

Shoma chand saletoone?

Ahle koja hastin?

 

ناگهان نوشته ای در پاسخ، توجه او را جلب کرد:

Hanooz Ahli nashodehiiiim…

Ta vaghti karhayemaan ra tojih mikonim Ahli nemishavim…

Ta vaghty mohite haghighi ra az majazi joda mikonim ….

Va ta vaghti shakhsiyyat haye goonagoon baraye khod misazim ….va ta vaghti khod nemishavim …

va …

از خواب بیدار شد و به فکر فرو رفت که واقعاً چرا انسانها دو یا چند شخصیت برای خود می سازند و اینگونه زندگی می کنند!؟

یک شخصیت حقیقی در عالَم واقع که خویشتن ِ خویش است و یک یا چند شخصیت مجازی در محیط مجازی و شاید با اسمها و مشخصات جسمی و روحی متفاوت با شخصیت حقیقی...

آخر چرا...!؟

چرا انسان سعی می کند که تا آنجا که می تواند خود را برای ناآشنایان، غیر ِ خود(معمولا بهتر از خود) وانمود کند؟ چرا می کوشد برای غریبه ترها فیلم بازی کند...!؟

آیا این چند شخصیت بودن انسان به نفع اوست...!؟

هر چه فکر کرد به جایی نرسید...

 

حال شما بگویید که سرانجام چه خواهد شد؟

نویسنده : سروش ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ٢٤ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ قصه ی انسان

یادم هست که با قصه های مادرم چه زود در خواب غوطه ور می شدم... اما ای کاش اکنون با قصه ها، همان قدر زود از خواب بیدار شوم... و ای کاش بیدار شدنم سوخت و سوزی نداشته باشد... راستی نمی دانم چرا پدر و مادرها برای خواب کردن از قصه ها بهره می برند... مگر قصه ها، کارشان جز بیداری است!؟

گاهی فکر می کنم که قصه باید غصه دار کند آدمیان را... یعنی درد را بیافریند و درمان را نیز هم...

اینجاست که انسان شمیمِ پر مهرِ بیداری را روی گونه های ذهن را احساس می کند و به او خوش آمد می گوید... اما ای کاش خوش آمد گوید... چه بسیار کسانی که این نسیمهای رحمت را خود، از خود می رانند و مشغول روزمره گی خود می شوند و مشغول بازیهای کودکانه ای که به ظاهر بزرگند...

چه بسیار که انسان یا بازی می کند و یا بازی می دهد و کار بر او مشتبه می شود... همه ی این ها به خاطر نبود قوه ی فرقان است تا فرق بگذارد بین حق و باطل، خوبی و بدی، زیبایی و زشتی و ...

اما ای کاش قبل از استخاره هایش با قرآن و تسبیح از خودش بیشتر مراقبت می کرد...

سالها شیفته ی فردی بودم که می گفت: اگر خودت را پاک کردی و اهل صداقتِ واقعی شدی، خداوند وعده ی راهنمایی و کمک داده که خلاف بردار نیست...

إِن تَتَّقُوا اللَّهَ یَجعَل لَکُمْ فُرقانا... ِ وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجا...

 می گفت: این طور نیست که انسان هر چه را که آموخته تا آخر عمر با او باشد و عالماً از این دنیا برود... چه بسا انسانهایی که همه ی آموخته های خود را از دست می دهند... مهم این است که انسان، عالم محشور شود...

چه زیبا سخنانی... کاش مطالبش را بفهمم... کاش دست از شیفتگی اش برندارم...

اما نمی دانم چرا فقط گاهی وقتها اجسام با من سخن می گویند... فقط گاهی کوتاه... چه می شود که انسان گاهی سبب متصل بین ارض و سماء می شود... چه می شد اگر ما را هم توانش می بود...

یادم باشد که بیشتر از یادهایم برایت بگویم...

یا علی...

نویسنده : سروش ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک